افشاگری رضا گلپور

رمز گشایی از عضویت زُهره کاظمی و همسرش میرحسین موسوی در لجنات تفتین و تسلیم (لُژهای فراماسونری)

رضا گلپور: لعنت خداوند بر ملاحده ی فراماسونر بیش باد

رمز گشایی از عضویت زُهره کاظمی و همسرش میرحسین موسوی در لجنات تفتین و تسلیم (لُژهای فراماسونری)

 ازسلسله پژوهشهای تاریخی رضا گلپور (قسمت اوّل)

خلاصه: ساواک از قبل انقلاب موسوی و رهنورد و عده ای دیگر را در آب نمک خوابانده بود...زهره کاظمی از نور چشمی های لیلی امیر ارجمندی در دربار ستمشاه بود... اردشیر امیر ارجمندی مسئول حقوقی ستاد موسوی در سال 88 بود که به اروپا نزد برادرش منصور امیرارجمندی  گریخت... مرضیه مرتاضی لنگرودی همسر حبیب اله پیمان، به همراه زهرا حاتمی همسر تقی امانپور؛ می توانند در رمزگشایی از خاطرات سورپریز پارتی های زهره کاظمی راه گشا باشند.

یک :
از مجموع مستندات مطروحه پیرامون جریان مرموز موسوم به فراماسون ها مرور سریع این نکات را لازم میدانم:


برآورد میشود این جماعت پیچیده در حال حاضر حدود سه میلیون نفر عضو در سراسر جهان دارند.


* این افراد فعّالیّت های منظّمی با محوریّت حدود پانزده هزار مرکز(لجنه یا لژ) آشکار و پنهان را به شکل هدایت شده از سوی استادان اعظم که دارای درجه ی 33 بوده با هدف کنترل حاکمیت واحد الحادی و شیطانی خود بر جهان انجام میدهند.


*در اولین مراسم پذیرش عضو جدید (اعطای درجه ی اول از 33) که با بستن چشم و عریان نمودن وی آغاز میشود ؛ با سوگندی که او به کتاب مقدّس یهود و پرگاروگونیای بنّا های هیکل(معبد) سلیمان با این مضمون میخورد پایان می یابد: اگر اسراری را که در این اتاق تجربه کرده و از دیگر ماسونها فهمیده یا خواهد فهمید افشا کند خود را مستحقّ کشته شدن به دردناک ترین شکل ممکن میداند.


*ماسونها مقدّس شمردن فردی بنام "هایرام آبیف" یا پسر زن بیوه را که بنّای معبد مقدّس سلیمان معرفی میکنند محور آداب و عادات الحادی خود قرار داده اند.


*در معرّفی آبیف میگویند که دانای کلمه و نام بزرگ سرّی بنای هیکل بوده اما وقتی 3 کارآموز او که لیاقت دانستن آن را نداشتند از او نام را خواستند چشیدن مرگ دردناک را به افشای نام مقدّس ترجیح داد .


* ماسون ها واحد محوری بنا سازی خود را 414/1 معرفی می کنند.


* قدیمی ترین صورتجلسات بدست آمده از لجنه ها مربوط به لژ اسکاتلند در سال 1599 میلادی است.


*در اسناد منتشره ی مربوط به سال 1717 می توان حضور 4 لُژ مختلف در شهر لندن را یافت .


* با نگاهی به فراماسونهای تاریخ معاصر جهان و مرور بر اعمال شبکه ایشان بویژه در راستای قبضه نمودن قدرت شیطانی و شریعت شکنانه شان ضرورت تمرکز بر افشای پلیدیهای این مجموعه اظهر من الشمس است.


*مرحوم دکتر مُکری پیرامون فراماسون های ایرانی و شرقی اعتقاد داشت: دکّان تفتین و تسلیم هر نامی که در آمریکا و اروپا داشته باشد مربوط به آنهاست و اصلاً به سود آنهاست ولی ایرانیان و سایر شرقیان که در این محافل عضو می شوند جز منافع آنی چیزی نصیب آنها نمی شود....


دو :
چرا مرحوم دکتر محمّد مُکری زُهره کاظمی(با نام مستعار زهرا رهنورد) و شوهرش میرحسین موسوی ( با نام مستعار حسین رهجو) را فراماسون (عضو لُژ قسطنطنیه ) میدانست؟

 


زندگینامه ی مختصر استاد گرانقدر دکتر محمّد مُکری :

متولد 1305 در کرمانشاه و متوفّی تیرماه 1386در پاریس میباشند.
نویسنده ،شاعر ،مورّخ ،محقق و زبان شناس معاصر ایرانی. استاد دانشگاه سوربُن پاریس .
دکتر محمد مکری در سال ۱۳۴۴ موفق به اخذ جایزه و نشان علمی از فرهنگستان آثار ملی فرانسه به پاس سالها خدمات علمی شد.
اومؤلّف بیش از صد جلد کتاب و پژوهش علمی و بیش از صدها عنوان مقاله بوده و متخصص عالیقدر زبانهاي باستان و لهجه‌های قدیم و فعلی ایرانی ، مورّخ و مردم شناس عضو بسياری از مجامع علمی اروپایی نیز به شمار می رفت...

 

 در مسیر پژوهشهایی که در مصاحبه هایم [درباره معمای انفجار در محل برگزاری شورای امنیت ملی(8 شهریور 1360) توسط مسعود کشمیری و همکاران و همدستانش در دفتر اطلاعات نخست وزیری] با جناب مهندس موسی خیر( وزیر مشاور و رییس سازمان برنامه و بودجه ی شهید رجایی) داشتم ایشان به یادداشتهای دقیق مرحوم مکری اشاراتی داشتند.

 

پس از مدتی که برخی از کتابهای ادبی مرحوم مکری مثل دیوان اشعار آن ادیب گرانقدر یا فرهنگ نام پرندگان یا نظائر آن به دستم رسید در لابلای موضوعات مربوط به یادداشت هایی برخوردم که کمتر به آنها توجه شده است. به دلیل اهمیت آنها خلاصه ای از آنها را تقدیم خوانندگان عزیز می نمایم. جمع بندی اینجانب این است که مرحــوم دکتر مکـــری از دهــه ی 40 شمسی به دلیل دسترسی به اسناد محرمانه ی کتابخانه و مرکز اسناد کاخ الیزه و نظائر آن به اسناد و صورتجلــسه های لژهای فراماسونری دسترسی داشته و با زیرکی تمام قسمتهای مهم آنها را در پاره ای مکتوبات فارسی منتشر نمود:


سه :

مروری بر مکتوبات دکتر مُکری


{نقل از کتاب دیوان استاد محمد مکری (نشر زیگفرید – اوری – پاریس 1370):}
...آیا من جز دفاع از ستمدیدگان گناهی داشتم که قریب نیم قرن برای خفه کردن صدای حق و کسی که در حفظ این مآثر می کوشد تقی زاده ها و حکمت ها و پادوهای "محفل" آنها با توطئه و نیرنگ و شایعه سازی و دروغپردازی برای آنکه مشتش باز نشود آنهمه خباثت ها مرتکب شوند و چراغ دانش و معرفت را در ایران خاموش سازند.این پادوهای بوجار لنجان که به زنان مطرب و رامشگران دوره گرد و سوزمانیها و قره چیهای قدیم بیشتر شباهت دارند تا به انسانها،در همه ی انقلابات و برگشتگی های سیاسی و اجتماعی جامه عوض کرده و با بلوف خود را در پچ پچ های بیخ گوشی و در محافل در بسته آفریننده ی انقلابها و رهبریها و آورنده و برنده ی دولتها و قدرتها معرفی می کنند و علیه هر فرد دانش دوست بی زور بی ثروت که زور او ایمان او و ثروت او دانشدوستی و طلبگی او و عقل و احساس او در شناختن و کشف نیرنگ های آنانست توطئه وآشوب برپا کنند و نگذارند تکلیف این مملکت روشن شود و همیشه با وقاحت و بیشرمی خود را در همه ی احوال ناظر و حاضر وطلبکار بدانند و به ریش مردم و مسئولان بخندند و به داخل و خارج دروغ بگویند وحتی دانشمندان خارجی و دوستداران ایران را سر گردان و حیران سازند ...

 

دیر یا زود نسل جوان و زیرک به کُنه دلّال بازیها و بداندیشی ها و بی مایگی های آنها پی خواهد بُرد و آنها را بیشتر خواهند شناسانید،چنانکه مرحوم اسماعیل رائین هم این کار را کرد و اگر چه عملش کامل نبود و ناتمام ماند معذلک مفید بود و از همان آغاز کار او را تشویق کردم و موادّی در اختیارش گذاشتم . ولی او جاهای دیگر مدارک و اسناد گرانبهای بسیاری یافت که همه سودمند واقع شدند.


مرحوم اسماعیل رائین باز هم به جاهای حسّاستر جرأت نکرد نزدیک شود و یا آگاهی نیافت و هیچ گاه حتّی یکی از گزارشهای جلسات آنها را (جز صورت حضور و غیاب اعضاء محافل آنها)منتشر نکرد و از متدها و روشهای آنها بحث ممتّعی بعمل نیاورد. تا کنون کوشش من در بوجود آمدن راهی بوده است که خوشبختانه بدان توفیق یافته ام و ادامه ی توطئه ها و خباثت های مجریان تسلیم (چه قبل و چه بعد از انقلاب ) زاده ی همین موفّقیّت ها و کوشش های پیگیر و ناگسسته ی سالهای 1320 تا کنون(1370) است که دشمنان فرهنگ ایران واپسین نفس قبل از مرگ خود را می کشند...

 

اگر هم از نشر نوشته هایی که برای مردم وطن خودم نوشته ام جلوگیری کنند بالأخره روزی فرصتی پیدا خواهد شد یا در زمان حیاتم و یا پس از مرگم کلّ این آثار ناقابل ترجمه شود و انتشار یابد و بدانند که من...در جهت یابی مطالعات علمی خدمات ناچیز ولی پیگیرانه ای انجام داده ام وآن دُرها را در پای خوکان نریخته ام و در بازی های آنها داخل نشده ام و در جشن های شاهنشاهی و کنگره های تبلیغاتی سلطنتی در تمام عمرم شرکتی نکرده ام . در سراسر آثار و تحقیقات خود چنانکه بعضی از دانشمندان نوشته اند هرگز کوچک ترین ارجاع و مراجعه ای بآثار نویسندگان و مؤلّفان و قلم فروشان وابسته به مکتب سرّی نکرده ام و این عمل هم کار ساده ای نبوده است. معذلک مطلبی هم از آنها بنام خودم نقل نکرده ام...


بمناسبت فشارهای همه جانبه که ادامه ی کارهای علمی را بر من دشوار کرده بود به تبعید اجباری خود تن در دادم و ایران را ترک کرده و در تاریخ 25 ابانماه 1333 وارد پاریس شدم . جز اینهم در این سالها چاره ای نبود. طرفداران شاه و تقی زاده و عمله و اَکَره ی او که معروف به پادوهای تقی زاده اند از خدا می خواستند که از شرّ من راحت شوند و خودشان در مجامع علمی گُل کنند که نکردند و شاید هم "محافل" آنها تصور میکرد که به اروپا رفته و عالم علم را رها کرده و پس از چندی از "جنس" آنها شده و بر جهت گیریهای جاهلانه و ویرانگرانه ی فرهنگی آنها مهر موافقت و تأیید خواهم زد.... پس از طی مدارج علمی و دانشگاهی قریب 24 سال در پاریس استاد تحقیقات علمی در مرکز تتبّعات وزارت علوم و فرهنگ و دانشگاه پاریس بودم و کارهای علمی تحقیقاتی متعددی انجام دادم ...

 

در سال 1965 از طرف فرهنگستان آثار ملی و ادب فرانسه بمناسبت تحقیقات و مجموعه ی اثارم به دریافت نشان و جایزه ای که در هر چند سال به یک نفر از محققین که آثار برجسته ای درباره ی فرهنگ شرق و یا علوم انسانی نوشته اند اختصاص میدهند مفتخر گردیده ام و مرکز تتبّعات علمی وزارت فرهنگ و علوم فرانسه آثار متعدد اینجانب را انتشار داده است .


معذلک در ایران مقاطعه کاران فرهنگی که انتشارات را در اختیار داشته اند و راههای علم و پیشرفت را با برنامه های مخرُّب املاء شده از جاهای دیگر مسدود کرده و در انحصار خود گرفته بودند نه تنها ازین موفّقیّت های علمی که نصیب هموطنشان شده است خوشحال نشده اند بلکه بر آنها رشک برده و با توطئه سکوت و جلوگیری از انتشار اخبار آنها دق دل خود را خالی کرده اند.... یا این همه آثار شناخته شده در کلِّ دانشگاهها و مراکز علمی جهان را نادیده بگیرد در صورتی که در تمام این سالیان اگر بادی از زیر قبای یکی از هم محفلی ها ی او خارج شده است آنرا بقول خود فیش کرده و صدها بار آنرا در فهرستهای انحصاری بمعرض نمایش قرار داده است. باید روزی این گروه و آسیبی که از زمان میرزا ملکم خان و حتی قبل از آن یعنی از زمان میرزا صالح شیرازی بر فرهنگ اصیل کشور ما که می توانست راه خود را در شکوفایی جهان گستر بیابد وارد آورده اند شناخته شود و هیچوقت هم دیر نشده است زیرا جهان ابدی است و سرچشمه های زبان و فرهنگ ما خشک نشدنی است. چه بسا اگر این گروه موذی زیانبار از گردونه بکلی خارج شوند و فرهنگ ما از زیر بار تعهدات تحمیلی قد راست کند جوانان فردا نوابغ آینده ی ایران و حتّی جهان شوند و برای پیروزی و سعادت وطن خود منشأ خیر و برکت شوند.


...تمام سالهای زندگی ام در عین درخشانی آمیخته با غم و حماسه بوده است و جز رنج و فداکاری پشتکار و دقّت در کارهای علمی و سیاسی و ارادت به نیکان و مردان شرافتمند و دانشمند عملی انجام نداده ام. به کسی و به شاهی تملقی نگفته ام. روابط مخفیانه با هیچ دستگاهی نداشته ام.


کتاب هایم را تا کنون هیچ مؤسّسه و بنیاد سلطنتی و دولتی و سازمان های جشن های شاهنشاهی چاپ نکرده است . جنایتی مرتکب نشده ام و پیشینه ی سوئی نداشته ام که آنها را پنهان کنم...


پس چه بگویم در باره ی ایرج افشار یزدی پادو تقی زاده سردمدار همه ی تفتین ها و پاد این پادو یعنی باستانی پاریزی. (در آن زمان که هنوز در تهران بودم یعنی تا سال 1333 هنوز این آقای مبلغ اصلاحات ارضی و سپاه دانش و کارمند مجله ی خواندنیهای امیرانی از زیر بوته ها سر بدر نیاورده بود که با او دشمنی و کینه داشته باشم. او فعلاً به ندای فطرت و "جنسیّت" خود به "هم محفلیها" و "همجنسان" خود کمک می کند با آنکه هنوز در "صف نِعال" کسانی است که دل و جان آنان بسمت معبود دیگری غیر از ایران است.در پایان عمر هم قادر نیست تغییر جهت دهد و از دنیای دربسته و خیالی خود قدمی فراتر نهد.)


یا چه بگویم درباره ی آن بهایی زاده ی مازندرانی آقای ع.ن که بمناسبت احترام زایدالوصفم به مرحوم استاد علّامه عباس اقبال که از نوادر زمان ما بودند قلمم از نوشتن باز می ماندئ(سخن در پرده گفتم با حریفان) که او هم دم در آورده است و به این دسته ی مبتذل نگار قائم به غیر پیوسته است و مقدمه نویسی هم می کند و با القاء سفسطه ها، نوشته های حقیر و دیگران را هم به ربودن میدهد تا محملی برای خود بتراشد....


شاید گوشه گیری و سکوت مفرط هم درست نباشد و روزی ناگزیر شوم که برای خدمت به ابناء وطنم بسیاری از نگفتنی ها را که سالها در مخزن دل نگاهداشته ام گفتنی سازم و نهفته های گروه ها و افرادی را که با هم "همسویی سازمانی مخفی کارانه" دارند آشکار سازم ، زیرا به نظر می رسد که بیشرمی بیشرمان حدّ یقفی ندارد و توبه ی آنها چون توبه ی گرگست...


سالهای بین 1320 تا 1333 جز نویسنده ی این سطور اشخاص نادری از کار محافل سرّی اطّلاع و جرأت کلام درباره ی انحرافات آنها داشتند و حتّی بعلّت "مصلحت اندیشی" دوستان جبهه ی ملّی سابق ما که افرادی از این دسته در میان آنها بُر خورده بودند فرصتی پیش نمی آمد که این موضوعات روشن شود.


من از 1319 که با مرحوم علی اکبر دهخدا برای نوشتن لغت نامه همکاری می کردم بمناسبت اشخاصی که آنجا رفت و آمد می کردند ومطالبی که مرحوم ملک الشعراء بهار درباره ی این دسته به من اظهار کرده بود در صدد مطالعه ی بیشتری برای درک اوضاع سیاسی برآمدم. وی آنها را چهره سازان استعمار لقب داده بود. مقالاتی هم در آن روزها نوشتم. همیشه در توطئه ها و دخالتهای دولتین متحابّه (!) روس و انگلیس در ایران مطلب کلاسیک آن بوده است که بتوانند از مقامات دون رتبه ی فروماییه ی سطح پایین و مقامات بالارتبه ی تازه بر سر کار آمده یا تازه به دوران رسیده چگونه بهره برداری کنند و این مطلب خود می تواند در ایران سررشته های بسیاری را بدست بدهد به خصوص در میان اداراتی که به امور کارمندان ارتباط دارند و در آنجا بی سر و صدا یک باند ثابت بعنوان پایگاه همیشه مورد نظر بوده است و این امر از زمان فتحعلیشاه قاجار آغاز گشته است و هیچگاه تعطیل نخواهد شد . هر زمان فردی به این کشور خدمتی کرده و یا استعداد خدمتی را داشته است بتوسّط همین عمّال و چند مأمور آگاهی و خبرچینی ذهنها را مشوّب ساخته با ایجاد راههای کج و برای مقاصد حال و آینده ی خود که تنها برنامه ی آن در محافل آنها مورد بررسی و شور قرار گرفته و از جاهای دیگر بر حسب اهمّیّت موضوع بآنها القاء و املاء شده است شروع به ادبیات سازی می کنند تا ذهنها را آماده سازند. با همین عدّه های معدود تا کنون کار چندین قشون خارجی را انجام داده اند....


این گروه مکتب سرّی همه ی استعدادها را کور می کنند و با خلق آدمکها و ادبیات چی ها و نیز عالِمِ قلّابی تراشیها بتدریج علماء واقعی را طرد و از گردونه بیرون می رانند و با اشغال پایگاههای علمی از رشد وفرهنگ و علوم در ایران جلوگیری می کنند... همه را پایین می کشند تا خود عقب مانده شان در بالا قرار گیرند. جلوی دویدن دیگران را می گیرند در حالی که خود هم قادر به دویدن و حتی راه رفتن صحیح نیستند.

 

در زمان ما سر دسته ی این گروه سید حسن تقی زاده بود. وی یکی از ایرانیان خودفروخته یی بود که از همان صدر مشروطیّت دری به عقب باز کرده و آزادیخواهان را به دام می افکند و خود در همه ی دسته ها و احزاب جای پای خود را برای توطئه باز می کرد. راهِ او راه میرزا ملکم خان ارمنی(ناظم الدّوله و "عقل کلّ" )؛ کلنل روسی میرزا فتحعلی آخوندُف (مبلّغ جدایی آذربایجان از ایران و مانند ملکم و تقی زاده طرفدار تغییر خطّ فارسی به لاتین یا هر خطّ دیگر جهت قطع رابطه ی ایرانیان و مسلمانان با هم و با گذشته ی درخشان خود و محو کلّیّه ی آثار علمی و فرهنگی سیزده قرن تاریخ زنده ی بعد از اسلام و به فراموشی سپردن هه ی آنها ) برادران آقایوفها(آقازاده های خوی عمّال دم پایی روس و انگلیس در آذربایجان و ایران) فروغی و جُز آنها بود.{او (تقی زاده) در آخر عمر چون بدنام شده و مردم دست او را خوانده بودند ،اضطراراً و ظاهراًنظرش را درباره ی تغییر خط عوض کرد ولی به بعضی از پادو های بابی و ازلی و اعضاء محفلش گفت که نظر قبلی او را ادامه دهند. پادوهایش با انعقاد جشن های شاهنشاهی و تغییر تاریخ سال شماری اسلامی و صرف بودجه های هنگفت در داخل و خارج جهت نوشتن صدها کتاب در تأیید سلطنت و نظام موریانه خورده ی آن مدّتی خرگاه سلطنتی را با طنابهای پوسیده نگاه داشتند که در پایان بر سر آنان یکباره فرو ریخت.}

 

خیانتهایی که او(تقی زاده) در به باد دادن معادن و ذخایر زیرزمینی (از قبیل تجدید قرارداد اسارت آور نفت در سال 1933(1313 ه.ش) که بعدها در مجلس شورا به "آلت فعلی" خود اقرار کرد) در مقایسه با آسیب های فراوان دیگر او در جهت اسارت فرهنگی و انحطاط و انحراف تمدّن و معارف حقیقی و سوق دادن افکار به جهت معیّنی که مورد نظر او و منطبق با نقشه های شیطنت آمیز او و مکتب سرّی اوست ، اندکیست از بسیار و قطره ایست از بحار و ذرّه ایست از خروار...او بنیانگزار فوجی از دشمنان فرهنگ ایران و اسلام است که کار عمده ی آنان مانند اسلاف ویرانگر خود همسویی با برنامه های برنامه ریزان و طرّاحان مکاتب سرّی ضدّ فرهنگی و کشتن استعدادها در نطفه ها و توطئه علیه کسانی است که از آخور سیاسی آنها تغذیه نشده اند و نیز از مأموریتهای آنها زشت کردن زیبایان و زیبا کردن و وسمه کشیدن به ابروی سیاهکاران "هم محفلی" خود است که دست آنها را برای اجراء هر جنایتی باز گذارند. و همچنین سوق دادن مخلوقات خود و بیخبران به جلافت و بی بندوباری و ربودن آثار دیگران و آنها را در قالبهای خود ریختن و کج کردن راههای مستقیم و راستین نیز از امور تخصصی آنهاست...


پدر یکی از پادوهای تقی زاده دکتر(!)محمود افشار یزدی است و او همان کسی است که با الهام از اهریمن جاده صاف کن رضاخان و از دوستان و مأموران اردشیر جی پدر شاپور ریپورترجی در دستگاه او در هند بود.

 

در زمان طرح تحمیل رضاخان بر مردم ایران وی در مجلّات آن روزی (کاوه) می نوشت:
ایرانیان که فرّ کیان آرزو کنند
باید نخست کاوه ی خود جستجو کنند


...او هم مانند پسرش ایرج در وابستگیهای عملی و لفظی گستاخ بود بقول مولانا : ما در این انبار گندم می کنیم
گندم جمع آمده گُم می کنیم
می نیندیشیم آخر ما بهوش
کین خلل در گندمست از مکر موش
موش تا انبارما حفره زدست
از فَنَش انبار ما ویران شدست
اوّل ای جان دفع شرّ موش کن
وانگهان در جمع گندم جوش کن


پسر محترم او در تمام دوران شاه و پادوی برای جشنهای شاهنشاهی و" تقی زاده نویسی" و خط دادن به ساواک و جعل اسناد بکمک ساواک و بهمراهی دو تن از "هم محفلی" های خود علیه بسیاری از دبیران و استادان و مردان وطنخواه خودداری نکرد...

پس از انقلاب هم چون نمی توانست با آن سوابق به روحانیون نزدیک شود برای آنکه بهانه ای بیابد و سوابق شاه پرستی و ماسونی و ساواکی و پادوی خود را کمرنگ کند و با دوستان ما نزدیک شود یک شبه طرفدار مصدق هم شد...او ... با کمک عناصرهم محفل خود موجی از مغالطه و سفسطه و خیانت و سرقت ادبی و خرابکاری را در امور انتشاراتی در سالیانی که برای دیگران پرونده سازی میکرده است تا خود یکّه تاز میدان شود براه انداخته است...


اینست نمونه ی پرورش یافتگان محافل سرّی که در همه ی انقلابات و دگرگشتگیها با تعویض لباس و گریم و چهره آرایی جدید و زیرابرو برداشتن و چون آن بت عیّار هر لحظه بشکل و برنگی درآمدن وارد صحنه ها می شوند..


روزی مرحوم اللهیار صالح بطور شوخی به من گفت" مرحوم مصدق خیال کرده بود که قنسولگری های انگلیس را در ایران تعطیل کرده است {در حالیکه}منابع و تفتین کنندگان آنها همین ایرج افشار ها و ... بوده اند"... مطالبی دیگر هم در این باره گفت که فعلاً نیازی بگفتن آنها نیست.


بد بختانه اجل آن کوه وقار و مقاومت و مرد پُر درایت را مهلت نداد و با آنکه در آغاز انقلاب بنا بخواست وزیر امور خارجه و موافقت آیت الله العظمی خمینی از او تقاضا کردم که سفارت کبرای ایران را در واشنگتن بپذیرد وی در عین تأیید انقلاب و این نهضت مردمی کبر سن را دلیل آورد و نپذیرفت ولی قول داد همراهی کند.... برعکس من هیچگونه آشنایی با علی پاشای صالح برادر او که دوستان دیگری غیر از ما داشت نداشتم و حتی یکبار هم او را ملاقات نکردم...


دکتر قاسم غنی – کارگزار شاه هم مانند سایر اهل محفل معبود پادوهای تقی زاده است .او هم بهمان وضع محمود افشاریزدی دچار شد.... نوشته ی او در باره ی حافظ {امّا} محققانه است...


بطور خلاصه باید گفت که از زمان میرزا صالح شیرازی و میرزا ملکم خان الی یومنا هذا که خوشبختانه دوران رقّاصی پادوهای تقی زاده بپایان رسیده است همیشه به مردم دروغ گفته اند. یک اقلّیّت از خود راضی و سبکسر با پیوند به سر نخهای برون مرزی مجال رشد فکری و فرهنگی را به دیگران نداده اند و خود نیز به جایی نرسیده اند... ما مجال نیافتیم که خود را جمع و جور کنیم و کوششهای علمی چند قرن گذشته ی خود را رها نکنیم. اگر هنوز هم چیزی مانده است از تصدّق سرِ فرهنگ اسلامیِ ماست که هر چند بر آن کلنگ و تیشه زنند استحکامات آن فرو نخواهد ریخت و بکلّی ویران نمی شود.


برنامه های دراز مدّت موریانه وار آرام آرام و غیر مرئی "محافل سرّی" بکار خود ادامه میدهند ولی آنطور نیست که هر چه بخواهند همانطور شود.


خوشبختانه هنوز مردمی و جوانانی و عقلائی در گوشه و کنار وجود دارند که از منبع این بیحاصلیهای فرهنگی و وابستگیهای طولانی اطّلاع داشته باشند و دُم خروسها را که از جیب این پادوهای سرگردان و امانده و به انتهای خط رسیده که همه مهره های سوخته ی استعمارند بیرون آمده است مشاهده کنند و در دام تلبیسها نیفتند.دیر یا زود یک خانه تکانی فکری و فرهنگی به دویست سال نیرنگ و معرکه گیری های شبه تنویری و روشنفکری معلولان مغزی پایان خواهد داد...
هنوز صبح امید و بهار صحراهاست
هنوز غرق گل و سبزه کوهسارانست
هنوز زندگی و آرزو و کوشائیست
هنوز مشعل فرزانگی فروزانست

همینکه آیت الله العظمی خمینی از تبعید ترکیه به نجف اشرف آمد به دیدنش رفتم و پس از چندین بار ملاقات بسیار امید وار شدم که دنباله ی رهاجوئیها از سر گرفته خواهد شد و این چراغ فروزان افروخته خواهد ماند.
در هنگام اقامت ایشان هم در پاریس نظر به ارادت من و محبت معظّم له کارهای دانشگاهی را موقّتاً تعطیل کرده و تمام وقت ... در نوفل لوشاتو آنچه در استطاعت ... برای بثمر رسیدن انقلاب انجام.. که تفصیل انرا در جزوه ی خاطرات نوفل لوشاتو نوشته ام. بنی صدر بندرت روزها در آنجا آفتابی می شد و بعضی شب ها دیر وقت خدمت امام می رسید بطوریکه دوستان دیگر ما هیچوقت در روز او را نمی دیدند و رابطه هم زیاد نبود. پس از بیست و چهار سال مهاجرت و تبعید اجباری با همکاری قطب زاده (که مرحوم مهدی عراقی را هم برای ترتیب امور مالی آن با خود بردیم ) به کمک دو تن از وکلای فرانسوی پس از مأیوس شدن از موافقت هواپیمای سوئیس اِر که قبلاً شخصاً اقدام کرده بودم بالأخره هواپیمایی را از اِرفرانس اجاره کردیم و در تاریخ 12 بهمن ماه 1357 با "پرواز انقلاب" با قریب بیست تن از دوستان و یاران آیت الله و عدّه ی زیادی از خبرنگاران و روزنامه نویسان خارجی به تهران آمدیم.
در درون هواپیما هنگامی که از فراز کشورهای اروپایی پرواز میکردیم به قسمت جایگاه خبرنگاران که چند نفر آنان را ترس برداشته بود و تصوّر میکردند که ممکن است هواپیما را در هوا بزنند به دستور امام رفته و آنها را تقویت روحی کردم. فردای آنروز فیگارو و بعضی دیگر از جراید غربی مطالب مرا در جراید خود منتشر کرده بودند.
یکی از خبرنگاران از آیت الله سؤال کرده بود که در حال که به تهران مراجعت می کنید "چه احساسی دارید؟" آیت الله العظمی که بروحیّه ی ایشان آشنایی داشتم که نه در شادیها و پیروزیها و نه در غمها و شکستها خود را نمی باخت در پاسخ گفت "هیچ" . یعنی من خود را گم نکرده ام و اظهار شادمانی هم برای پیروزی خود نمی کنم و از خطرات احتمالی فرود آمدن هواپیما در تهران هم بیمی ندارم. این بود خلاصه ی پس و پیش و مفهوم سخن ایشان... ولی بعدها عدّه ای اشتباهاً این کلمه را که در حکم یک جمله بود بنوع دیگر تعبیر کردند که با حقیقت وفق نمی داد. بنظر آنها گویا مقصود این بوده است که من اهمّیّتی به ایران و مردم نمیدهم ؛ در صورتیکه این تعبیر و تفسیر غریب و مغرضانه خطای صرف و اشتباه محض است و هیچ عاقلی نمی تواند تصوّر کند که پس از آن همه خون جگر خوردنها و فعّالیّت ها کسی چنین مطلبی را ادا کند . من حتّی اگر در حقّانیّت و اصالت مردمی آن انقلاب تردید داشتم و نیز این کلمه را از زبان شخص دیگری شنیده بودم که برای مقاصد دیگر به ایران می رفت باز هم باور نمی کردم که آن شخص علناً خود را نفی کند و بگوید که هیچ احساسی برای وطنم یا امتم ندارم.گویا در آن موقع و بعدها این مطلب از طرف رسانه های گروهی توجیه نشد و بمناسبت کثرت مطالب و موضوعات دیگر درباره ی آن سکوت شد . ..


چون در میان آنانکه در معیّت آیت الله العظمی با هواپیما به ایران مراجعت می کردند از لحاظ طول سالهای مهاجرت و تبعید من قدیم تر و مقدم تر بودم ... و هواپیما را من اجاره کرده بودم شخص امام و دیگران به من محبت فراوان داشتند. آیت الله روزی در نجف به من اظهار کرده بودند که خیال نمی کردم هنوز کسی باقی مانده باشد که زبان فارسی را به درستی و خوبی شما بنویسد. بعد گفتند که کتابهای شما را به کتابخانه نجف و کربلا ...دادم... آقای شهاب اشراقی ... با آنکه اهل مجامله و زبان بازی نبود در نوفل لوشاتو به اغلب دوستان گفته بود که فلانی استاد و شخصیّت علمی جهانی و دانشگاهی ماست. بخصوص آنکه قسمتی از مقالات و کتابهای علمی او درباره ی اسلام که به زبانهای خارجی نوشته است شهرت دارد... آقای اشراقی می گفت آیت الله گزارشهای روزانه ی شما را در باب تفسیر اوضاع و سیاست جهانی و اظهار نظر های سیاستمداران درباره ی جنبش ما را با دقّت و علاقه نگاه می اندازند.


با آنکه از آیت الله تقاضا کرده بودم که اینجانب را از کارهای اجرائی معاف بدارد ، معذلک به امر وی و پیشنهاد وزیر خارجه و خواست رئیس دولت موقّت بعنوان نخستین سفیر کبیر دولت جمهوری اسلامی در مسکو و کشور مغولستان مأموریّت یافتم و رهبر انقلاب هم حکم را توشیح و امضاءکرد...


نه تنها نخستین سفیر ایران در مسکو بلکه نخستین سفیر منتخب انقلاب بودم. قریب سه سال هم در آنجا ماندم که ماجراهای آن و شرح اقداماتم به تفصیل نگاشته شده است.جلد اوّل.. در 700 صفحه در سال 1362 در انتشارات امیر کبیر بطبع رسید.


در نتیجه ی اقدامات قریب به موفّقیّتی که در مورد استفاده از کلّ دریای خزر که جز بخش اندکی از آن بقیّه عملاً نصیب دولت روسیه شده بود و من مصرّاً مشغول استرداد آن و طالب بهره برداری کامل و عملی کشتیرانی ایران در بحر خزر شده بودم و نیز بمناسبت بلا موضوع گذاشتن ( و در حقیقت لغو ) دو مادّه از قرارداد 1921 ایران و شوروی که به زیان ایران بود ... وهمچنین بمناسبت تعطیل قنسولگری یا خانه ی جاسوسی شوروی در رشت و جاهای دیگر و دهها اقدام وطنخواهانه و آگاهانه روسها علیه من به سم پاشی دست زدند و هنگامیکه در کرملین با حضور هیأت نمایندگی ایران (دکتر شریعتمداری ، دکتر سوش و جلال الدین فارسی) از مجهّز و مسلّح شدن عراقیها بدست روسها و عدم تعهّدات روسها نسبت به ایران اظهار نارضایتی کردم. معاون برژنف و همراهان او به من اعتراض کردند که شما تحت تأثیر تبلیغات سیاسی آمریکائید و این مطالبی که می گوئید تکرار ساخته های امریکا و دنیای غرب علیه ماست (که آقای فارسی در پایان کتاب خود موسوم به جامعه ی هشت طبقه ی تولید چاپ کرده است.)


این امور سبب حسادت و تحریکات میر حسین موسوی نخست وزیر نالایق ایران شد که در آن روزها تصوّر میکرد که من نخست وزیر خواهم شد و این خبر را یکی از کارمندان بیت امام به او رسانده بود در صورتیکه من به فرزند امام خمینی گفته بودم که نه تنها قصد پذیرفتن هیچ مسئولیّتی را ندارم بلکه بزودی هم از سفارت استعفا می دهم که به کارهای علمی مورد علاقه ی خود بپردازم و سه بار هم استعفا دادم و آیت الله قبول نفرمودند و گفتند "نه بمانید"

 

 


دو باره همان تحریکات همان تفتینات و همان صحنه سازی های قبل از انقلاب تجدید شد و اگر در طول 24 سال گذشته ناکسانی چون پادوهای تقی زاده که سانسورچی دستگاه سلطنتی و محافل خود بودند به شایعه پراکنیها و پرونده سازیهای ساواکی می پرداختند،این بار جانوران خلق السّاعه ی دیگری نظیر میر حسین ها ... بر عدّه ی کفن دزدان نخستین افزوده گشته بودند و یک مرد عقده ای کم سواد(متظاهر به مارکسیستی اسلامی و در باطن همه جا فروخته شده) که سرعملگی جهت آسفالت خیابان ها هم برای او زیاد بود از مرگ بهشتی و رجایی که لابد و به دلایلی که در موقع خود خواهند گفت بی دخالت نبوده است و گویی پشت در ایستاده و منتظر این حوادث بود استفاده کرد و نظیر هویدا که سیزده سال بر سر کار ماند او نیز هشت سال در ایران پر آشوب و جنگزده با ریا و موشمردگی و آب زیرکاهی و گردن کجی و چون مادرمردگان در آخر صف روحانیان خدمتکارانه و چاپلوسانه ایستادن باقی ماند و هر که یک سانتیمتر قدّش از او بلندتر و یک ذرّه شعور و سابقه و اخلاص در عمل و دانشش بیشتر بود بنحوی از انحاء همه ی درها وحتّی در خانه و بیت امام خمینی را بروی او بست و با یک اکیپ امنیّتی ساواکی قدیم توده ای و متخصص در پرونده سازی ....آنانی را که احتمال میداد یک روز رقیب او یا منشأ خدمتی شوند... نابود ساخت. هویدا اگر چه خائن بود معذلک سواد داشت ولی این یکی جهالت و دنائت و خیانت را با هم در وجود پر عقده ایش سرشته و انباشته بودند.

 


از قبل از انقلاب، ساواک او(میرحسین موسوی) و همسرش را (خانم درباری زهره کاظمی[حدّاقل با نام های مستعار زهرا رهنورد و زینب بروجردی]) همکار خانم لیلی امیر ارجمند و آماده کننده ی دختران شایسته و ملکه های زیبایی در آب نمک گذاشته بود و توانست او را به روحانیون قالب کند و زنش را به بیت امام بفرستد و با آنها رفت و آمد کند. این خانم محترمه با نوشتن شرح حال های کاذبانه ی قلّابی بی امضا و در حقیقت به قلم خود در جراید که در شب انقلاب بر خود نام زهرا رهنورد نهاده بود ، شوهرش را به وزارت رسانید و تبدیل به یک شاعره ی سبک جدید (با شعر بی وزن و بی قافیه و بی معنی در مورد او) گردید.

"حسین رهجو" یا همان میر حسین موسوی با جهالت و بی کفایتی و فرصت طلبی بمناسبت آنکه مرد حقیر و وابسته یی بود آنهمه ظلمها کرد و خانواده ها را پریشید و لابد کسانی که آن روزها شاهد ماجراها بودند روزی فرصت خواهند یافت که همه ی مشهودات خود را منتشر کنند چنانکه در زندان اوین مردان آگاه و فاضلی را دیدم که بدین امر توجه کرده بودند. طومار "رهجویی و رهنوردی" درهم نوردیده شد ولی سایه یی از بدبختی و ابتذال و جهالت و کذب بجای ماند و این نتیجه ی سپردن کارهای بزرگ بافراد کوچک است و همه ی دست اندرکاران معتقد بودند که این کار برای میر حسین موسوی زیاد است و او ظرفیّت و استعداد و آگاهی چنین کاری را ندارد.

 


میر حسین یک مرد مقاطعه چی پول جمع کن و مدیر شرکت مقاطعه کاری سمرقند و نیز یک مؤسسه ی تجارتی دیگر بنام انتشارات قلم ( منشعب از انجمن قلم درباریان برای ایز به گربه گم کردن) آنهم با نام مستعار حسین رهجو بود.
او فرزند یک چای فروش است که بعدها چای های بازار را با تردستی و بنام کارشناس چای در انحصار خود و یاران وشرکاءخود قرار داد و به او لقب سلطان چای در ایران دادند.
او توانست به کمک همان محافل سرّی خود را به روحانیون بچسباند و در درون آنها رخنه کند و منشأ آنهمه خیانتها شود ... و در پایان هم جام زهر را به ولینعمت خود (امام خمینی که قطعاًبه او ایمانی هم نداشته است) بنوشاند.


 

دوباره کارخانه ها را{اشاره به صنایع سنگین}بستند و دکان خرده فروشی باز کردند و خدا می داند که اگر روزی پرده از کارهای میر حسین بردارند چه حقایق تلخی روشن شود که روی شاه و همه ی نابکاران تاریخ را سپید خواهد کرد... مسئولان فعلی(لطفاً در تاریخ نگارش متن که 1370 ه.ش.است دقت شود.) پس از اصلاح قوانین و حذف پست نخست وزیری توانستند این انگل را که چون کَنه به میز نخست وزیری چسبانده شده بود از جای بکنند و از سر خود وا کنند.


 

در نامه ای که بعنوان "میگ و میخ" درباره ی خیانتهای او جهت اطلاع آیت الله العظمی خمینی و فرزند او و سایر مسئولان فرستادم و نیز در تلگرامهایی که راجع به سیاست غلط اقتصاد دولتی او که کپی از سیستم کمونیستهای شوروی بود برای آنها فرستادم باعث شد که میر حسین بوسیله ی تیم اراذل و اوباش خود در هنگامی که کاندیدای ریاست جمهوری(آنهم برای ایجاد امکان بیان مظالم در تلویزیون و نه واقعاً ریاست جمهوری) شدم مرا تهدید به استعفا کند و چون پیشنهاد کاندیداتوری را پس نگرفتم به اکیپ امنیّتی و اطّلاعاتی خود در نخست وزیری مأموریّت داده بود که مرا در حادثه ی اتومبیل رانی نابود کنند. ماشین پیکانی که در آن سوار بودم داغان و قطعه قطعه شد ولی من جان بسلامت بردم و تنها یک هفته بستری شدم و چون نمردم بدون هیچگونه علّتی پس از آنهمه خدمات مأموران میرحسین با چند کامیون پِر نفر بشهرک اکباتان برای دستگیریم آمدند که اگر مقاومتی شود تیراندازی هم بکنند. یعنی یک قشون آورده بودند که پشه ای را اعدام کنند . ولی من هیچ مقاومتی نکردم و مرا به زندان ویژه ی نخست وزیری بردند که نه ماه در آنجا با شرایط غیرانسانی در زیر بند و شکنجه و 23 ماه در زندان اوین(که جز شش ماه آخر آن 26 ماه در زندان اوین بسر بردم ) نگه داشتند و در آخر هم نادم شدند و پس از یک معذرت خواهی تشریفاتی آزادم کردند و کلِّیّه ی حقوق سفارتم را هم تا شاهی آخر پرداختند.پس از چند سال سرگردانی با تقاضای بازنشستگی و موافقت وزارتخارجه و چندین ماه تلاش برای خروج از کشور بصورت قانونی و با گذرنامه ی ملّی خودم دوباره در سال 1367 به تبعید گاه نخستین خود بپاریس برگشتم که قریب 24 سال در آنجا بکار تحقیق و علم پرداخته بودم و مجدّداً بتحقیقات علمی سابق ادامه می دهم.

میرحسین هم یکی از شاگردان مکتب همین پادوهای تقی زاده بود. منتها با ریاکاری و بشکل متظاهر به اسلامی آن . و اگر این باند (دسته) سرسپرده ی ملکَمی از من خطایی باندازه ی یک اَرزن یافته بودند نه تنها دلِ هم سویان محفلی خود را خوش کرده بود بلکه آنرا به بزرگی کوه دماوند و به بلندی قلّه ی الوند اگراندیسمان کرده و مرتکب جنایت دیگر می شد ، چنانکه با دیگران که نتوانستند از خود دفاع کنند کردند و بار مظلمه را بدوش کشیدند.

 

 آیت الله العظمی خمینی هم معلوم شد که...از زندانی شدن من اطّلاعی نداشته است و به آقای احمد خمینی هم صادق خلخالی و میرحسین اطّلاعات کاذبانه داده بودند...(بعدها با اطلاع رسانی به امام) ...حجه الاسلام موسوی زنجانی و نماینده ی امام (حجه الاسلام انصاری که ضمناً هم دوست میرحسین بود ) به زندان روحانیت که در آنجا در بند بودم به عیادتم فرستاد و قول دادند که پوزش خواهی و جبران شود...

خروش سیل حوادث بلند می گوید که خواب امن درین خاکدان نمی بینم

{نقل از کتاب فرهنگ نام های پرندگان در لهجه های غرب ایران ( پاریس 1396 ه.ق):}


اعمال عاملان تسلیم با همه ی تردستی و چابک کاری و ویرانگریشان از دیدگاه تیز بین عدّه ای از آگاهان نیز برای مدّتها پنهان نخواهد ماند. عده ای برای "تغییر خطّ" اذهان و سنّتهای شبه علمی را آماده می سازند و عدّه ی دیگر بقصد کینه ورزی به بزرگترین راه کمال و غایت خلقت و بشارت بشریّت یعنی ظهور اسلام که تقویم هجری (نقطه ی آغازین آزادی اندیشه ها ، اعتلاءمقام و ارزش انسانی ، و پایان عدم تحرّک و فلج زدگی فکری ) یادآور و سال شمار آنست برای تبدیل آن به تقویم شاهنشاهی که در حقیقت در حکم از قبر بدر آوردن اجساد پوسیده و استخوانهای بی حرکت و خاطره انگیز دوران تاریک فکری و اعصار جهالت قبل از ظهور دین مبین اسلام است در تلاشند. دسته ی ثالثی از شرق شناسان و"ایران شناسان وطنی" و اسلام شناسان صهیونیست و ماسون زده برای نابودی اسلام از دل و جان می کوشند ولی هیهات هیهات لما توعدون.

 

خواست خدا برتر از اندیشه های نارسای آنانست و این اعمال که بعد از جنگهای صلیبی آغاز شده است هرگز راه بجایی نبرده است و برای آینده هم نتیجه بخش نخواهد شد" انّا نحن نزّلنا الذّکر و انّا له لحافظون" .


عمّال سانسور که در خدمت استبداد و استعمار در تحت اشکال گوناگون آنند و بخصوص آنان که مأمور کنترل نوشته ها و حرکات جنبش های آزادی بخشند، از یکی دو قرن پیش با توطئه ی سکوت و یا تحریف و یا با در قالب خود ریختن و سرقت آثار کسانی که در تبانی های آنها شرکت ندارند بشغل شنیع و دنائت آمیزخود در ایران و سایر کشورهای اسلامی اشتغال دارند، با تمام نیرو به جهت دهی های ساختگی و وابسته ساز و فاسد تخریبی خود به قصد انهدام فرهنگ ایران کوشایند. این انحرافات لغزش آور نهانکارانه و دنیّ طبعانه آتش نوعی ملّیّت پرستی تجزیه طلبانه برای روزهای دلخواه استعمار را – که ذاتاً غیر انسانی و وحدت شکن و روی بانقراض است - تیز میکند. این گونه برنامه ریزیها و "عافیت اندیشیهای استعمار" عمیقاً ضد اسلامی و یخ زده است اگر چه به خیال آنها فلج سازنده ی حرکات پر بروبار و سازنده ی مردمی است.


برای ممانعت از هر گونه شکوفایی سالم بتدریج و با حیله و نیرنگهای تجربه شده و ذخیره شده ی در انبان استعمار می کوشند که علماء واقعی را از صحنه بدر کنند و با تعویض لباس ( ولی همیشه وفادار نسبت به استادان اعظم حلقات توطئه گرانه ی جهانی خود ) در تمام انقلابات و دگر گشتگیهای سیاسی نظیر تقوی ها ، فروغی ها، حکمت ها ، تقی زاده ها و شاگرد پادوهای فعلی و بعدی آنها حاضر باشند.


با وجود کلّیّه ی تضییقات و فشارهای متنوّع و دام گستریها و نیرنگ زنیها و تهدیدات و تطمیعات شعبات رنگارنگ نیروی جهانی اهرمنی در تمام طول مدّت این روزهای سخت(یکی دو قرن اخیر) که مردم ستم کشیده ی ایران را بسرحدّ صحرای عدم کشانده اند با هیچ بنیاد سلطنتی و دولتی و با هیچ دسته و گروه علنی ، نهانی یا در خفا برنامه گیرنده و مورد تأیید آنان همکاری و همفکری و همگامی نکردم. در ازاء، همیشه با آغوش باز هر گونه حرکت و جریان آزادی بخشانه و بیگانه با تعصّبات و مخالف با غرور خرافه آمیز تخیّلات نژادی و قبیله ای را استقبال کرده ام .


آنان که مبلّغ اهداف رذیلانه و جاهلانه ی دیگرانند و برای خرابی خانه ی خود و آبادی دیگران می کوشند و نیز برای نیل به مقاصد الحادی و ستمگرانه ی غیر انسانی خود هر نوع وسیله را مشروع می انگارند و در همه جا رخنه می کنند قطعاً بسر منزل مقصود نخواهند رسید و روزی چهره های کریه آنان بر همگان مکشوف گشته و بحیات فکری آنان پایان داده خواهد شد.... مکتب سرّی استعمار (مکتب پلید ملکم- تقی زاده و پادوهای آنها که در اسارت فرهنگی و انحطاط آور فکری و به باد دادن معادن و ذخائر زیرزمینی ایران و در سراشیب قراردادن روند دینی و اخلاقی مردم طراحانی تردستند) در این دو قرن اخیر با خلق این گونه آدمکها و "ادبیات چی ها" و نیز با "عالِم قلّابی تراشی ها" ، خواسته اند بتدریج علماء واقعی ایران را طرد و از گردونه بیرون رانند و با پر کردن جاهای خالی با این نوع افراد از رشد فرهنگ و علوم در ایران جلوگیری کنند و نیز برای انحراف تمدّن و معارف حقیقی جامعه و سوق دادن افکار به جهت معیّنی که مورد نظر و منطبق با نقشه های شیطنت آمیز وطویل المدّه ی جهانی آنهاست استعدادها را در نطفه بکشند و طبایع را به جلافت و بی بروباری و تملق گوییهای دنی طبعانه
کشانند و نهال علم و معرفت را در ایران بخشکانند... اینهم یکی از ناخوشیها و نشانه های انحطاط اخلاقی و علمی زمان ماست که عده ای ناجوانمردانه و رذلانه حاصل کار و زحمات مادی و معنوی دیگران را میدزدند و لابد راه آسان و میان بر می یابند و یا بقول فرعون زمان "بدین وسیله از راههای بیواسطه تر و کوتاه تر در نیل به هدف اصلی خود می کوشند." ...

{نقل از کتاب مجملی از تاریخ ایران و زبان فارسی فروردین 1385 پاریس:}


...با شناخت تحقیقی که از تاریخ و ادب و زبان ها و نیمه زبان ها و گروههای قومی و فکری و جا بجایی جمعیّت ها از این مملکت دارم به اضافه ی آنچه در حیاتم به چشم خود دیده و احساس کرده ام و در طول شصت و پنج سال تجربه در تحقیق و تدریس و تألیف ( که زمینه ی اصلی مدیریت ها و مشاغل اصلی من در وزارت فرهنگ و وزارت امور خارجه نیز بوده است) مشاهده کرده ام ...بدین نتیجه رسیده ام که شبکه ای از مأموران و "مأذونان" استعمار فرهنگی به وسیله ی جناح هایی در درونِ نظام های سرِ کار (به خصوص از زمانِ آخرین نظام سلطنتیِ وابسته) مأموران شِبه فرهنگی خود را جاسازی کرده اند.
اینها آخرین ادامه دهندگان یک شبکه ی استعماری فرهنگی دویست ساله اند و نمایندگانِ آن زمانِ ما پادوان راهِ غدر و فساد مَلکَم خان ارمنی ناظم الدّوله و تقی زاده ها و شریف امامی ها بوده اند که اکنون در چهار گوشه ی ربع مسکون جهان (بویژه در ایران و آمریکا و اروپا) تخته پوست پهن کرده اند و فرهنگ غنی و عزیز ما را با ظاهری فریبنده و بَزَک کرده به کوره راههای اضمحلال و انقراض می کشانند...

 


...من خود هنوز اعلامیّه هایی که هواپیماهای انگلیسی بر سر مردم بعضی از شهرها و تهران ریختند به یاد دارم که در آن دولت انگلستان اظهار می داشت که ما او را سر کار آوردیم ولی چون به آلمان ها نزدیک شد او را برداشتیم. من در همان روز سه برگ از این اعلامیه ها را جمع کرده بودم. یکی از آنها را به سید احمد کسروی که در آن زمان استاد تاریخ ما در دانشکده ی معقول و منقول بود و یکی دیگر را بعدها به مرحوم ملک الشعرای بهار که استاد من در دانشکده ی ادبیات و دانشسرای عالی تهران بود دادم و یکی را هم در نزد خود نگاه داشتم.

 

متأسّفانه به علّت حوادث زمان و در بدری هایی که شاه ... ایجاد کرد این ورقه در هنگام هجوم مأموران امنیّتی او و نیز پس از انقلاب در هنگام سر وزیری یکی از کسانی که برای انقلاب سفید شاه تربیت شد و پس از شهادت و سوزاندن محمد علی رجایی به مدّت هشت سال با نیرنگ و ریا کاری و کمک محافل تفتین و تسلیم بر سرِ کار ماند همراه با بسیاری از مدارک دیگر به تاراج رفت.


چون در اغلب نوشته های خود دانشجویان جوان را از وارد شدن در خطّ آنها و محافل زیرزمینی بر حذر داشته ام به خیال خود اثرهایم را به خصوص در ایران سانسور و بایکوت کرده به دست کتابداران یا کتاب شناسان قلّابی آنها را از کتابخانه های ایران برچیده اند...


... منِ حقیر ضعیف محمد مُکری که با رگ و پوست و گوشت و استخوان این خطر را حس کرده ام با همه ی موانع که در راهم ایجاد کرده اند مع ذلک ناچار و یک تنه توانسته ام در حدّ خود انجام داده ام ...


...نام های سر دسته هایِ بدنام این گروهک فرهنگی استعمار را ...دیگران در فبل از انقلاب و در آغاز انقلاب در مجلّدات عدیده منتشر کرده اند. به سهولت می توانیم آنان را که در خطّ سخیف مزدوران و پادوهای برون مرزی و درون مرزیِ استعمار گام بر میدارند بشناسیم و از روابط فکری (و در نتیجه از تشکیلات سرّی و مخفی اهرمنی آنها ) آگاه شویم. آنها تنگاتنگ و پشت در پشت به هم چسبیده اند و در نقشه های مخرب بیگانگان ذوب شده اند. راهِ آنان و برنامه های سیاه آنان حکایتگر تبه فکری و تبه کاری و کارنامه ی سیاه آنان است. ولی آنها آن قدر ترسو و ناتوانند که خود را در لا به لای هزاران پوشش نمدین پنهان می کنند و برای آن که در همه جا رخنه کنند و همه جا را چرکین کنند چهره ی وافعی خود را نمی نمایانند... نیازی به تکرار نیست که نام آنان زیاد برده شود و بدین وسیله مزد بیشتر بگیرند و بعضاً جیب خود را از ثروت های هنگفت ناروای حیفا و عکّا و سایر مراکز جاسوسی ینگه ی دنیا و نظائر آنها بینبارند و اندکِ ناچیزی از آن را به این و آن بخشند و به مصرف مهمانی ها و مجالس اُنس و عشرت رسانند.


.. در برابر این همه ستم ها و بلاها که دو دولت روس و انگلیس بر سر ایران آوردند و زبان فارسی را در بیشتر مناطق تحت نفوذ خود برچیدند ادوارد براون انگلیسی مؤلّف تاریخ ادبیّات ایران که می گوید زبان فارسی و ایران را دوست داشته است سکوت کرد و تنها در یک مورد به یاد ایران افتاد و دخالت کرد آن هم وقتی بود که فرمان تکفیر تقی زاده از طرف علماء دینی و وطندوستان ایران صادر گشت.

 


براون که تقی زاده را از عاملان استعمار انگلستان می دانست مداخله کرد و به بعضی از سران عشایر و به چند تن از علماء مثل آخوند ملّاکاظم خراسانی نامه نوشت و لغو تکفیر او را درخواست کرد.ولی کسی موافقتی نکرد. مع ذلک به قول ملک الشعرای بهار دوباره تقی زاده را به ایران آوردند که رئیس مجلس سنا و آفریننده ی گروهی از دشمنان زبان و فرهنگ ایران و اسلام گشت که پایه های استقلال و هویّت ایران را موریانه وار ریشه کن کنند... ولی هیچگاه عالیجناب ادوارد براونِ فارسی دوست به برچیدن زبان فارسی در هند و افغانستان اعتراض نکرد و دلسوزی ننمود. ....

...روش های پرده پوشانه و متقلّبانه در چاپ کتاب های اعضاء شبکه ی استعمار فرهنگی از تخصّص های فرد هزار چهره ای به نام ایرج افشار و همکاران بخت برگشته ی اوست که تقریباً در تمام عمر مؤسّسه ی نشر دانشگاه را غاصبانه و با کمک دستگاههای پلیسی خارجیان به یدک می کشیده است.و چون عامل سانسور بوده است از انتشار کتاب های مفید جلوگیری می کرده است و همه را در انحصار همدستان بی سوادتر از خود نگاه می داشته است.پس از انقلاب هم این "پُستِ تمام عُمری شده" که از امتیازات شغلی استعماری این فرقه است به مدّت بیست و هفت سال قُرُقِ پتیاره ی بی سواد مبتذل دیگری شد که مانند شخص قبلی از اعضای شَبَکه بود و نَصر پورجوادی نام داشت ...

 


 

خواهرزاده ی میرحسین موسوی که قبل از انقلاب حسین رهجو نامیده می شد بود که شعبه ای از کلوپ قلم مشکوک را اداره می کرد و در شب انقلاب او و زنش نام خود را برای بهره برداری و مأموریّت ها.. تعویض کردند.


زنش زُهره ی کاظمی (از همکاران سینه چاک لیلی امیر ارجمند و فرح دیبا) و از گردانندگان انتخاب خوشگلترین دختران به نام دختر شایسته بود که پس از انقلاب متأسّفانه ...عدّه ای از کاربه دستان{مسئولین پیرامون امام(ره)} را ریا کارانه فریفتند...

فرح و لیلی امیر ارجمندی

 

 


{ گلپور: توضیحات موجود در رسانه ها پیرامون لیلی جهان آرا(امیر ارجمندی) :}

فرح دیبا (همسر رسمی آخر ستمشاه در فرانسه سه دوست جدید به نامهای لیلی امیر ارجمند و کریم پاشا بهادری وفریدون جوادی) برای خود یافت.


لیلی امیر ارجمند بعدها در کاخ پهلوی به جرگه دوستان دربار، و سپس همه کاره فرح در کانون پرورش کودکان در آمد. لیلی امیرارجمند از مبتذل‌ترین زنانی بود که مظهر فساد دربار بود. مادر محمد رضا در توصیف خانم امیر ارجمند می‌گوید: "این خانم یک زن بی بند و بار و آزاد از هر نوع قید و بند بود ... گاهی اوقات ده، پانزده، بیست زن از کارکنان دربار و ندیمه ها و خدمه و دوستانش را لخت، لخت مادرزاد می‌کرد و در استخر کاخ بدون هیچ پوششی شنا می‌کردند. یک مرتبه آقای صاحب اختیار سرپرست خدمه‌های کاخ در مورد این عمل به لیلی اعتراض کرد و گفت: این کار در جلوی کارگران کاخ خوب نیست. لیلی گفت: بگذار نگاه کنند برای سوی چشمشان خوب است."

لیلی امیر ارجمند می‌گفت: " اگر آدم‌ها در حضور هم معاشقه، مغازله و زناشویی کنند، لذتش دو چندان می‌شود و خودش همیشه مجالس چند نفره راه می‌انداخت و گاهی که مرد کم می‌آوردند از همین خدمه دربار صدا می‌کردند و می‌بردند به داخل محفل خودشان."


شوهر لیلی امیر ارجمند حسین علی از او بی غیرت‌تر بود، « هر وقت مردی زنش را می‌بوسید او مؤدبانه تشکر می‌کرد. »


مادر فرح از فساد این دوست شبانه‌روزی فرح تعجب می‌کند و می‌نویسد: « البته من از بی پروایی جنسی لیلی ناراضی بودم، به ویژه در مسافرت‌های نوشهر و کیش عادت داشت بدون هیچ پوششی وارد دریا شود و برایش اهمیتی نداشت که ده‌ها نفر نگهبان و گاردی ها دارند او را تماشا می‌کنند.»


خانم امیر ارجمند در همان دوران تحصیل در فرانسه «تغییر دین داده و به کاتولیک گرویده بود.» لیلی امیر ارجمند با این همه فساد، شب و روز در کنار فرح بود، هرگاه در تهران بودند، در کاخ بود و هرگاه مسافرت می‌رفتند ملتزم رکاب بود. امیر ارجمند چنان به فرح علاقه نشان می‌داد که « سعی می‌کرد در طرز لباش پوشیدن و آرایش شبیه فرح باشد.» و فرح نیز سعی می کرد در بی بندو باری شبیه امیر ارجمند باشد...



اردشیر امیر ارجمندی


 

 

{گلپور: توضیح ضروری دیگر:}
19مرداد ۱۳۸۹ رسانه های جمهوری اسلامی ایران
اردشیر امیر ارجمندی، مسئول حقوقی ستاد میرحسین موسوی و نویسنده بیانیه‌های 1 تا 8 وی که با منافقین نیز در ارتباط بود از ایران خارج شد.
وی به یک سرویس اروپایی وصل بوده که با توجه به وسایل جاسوسی کشف شده از وی این اطلاعات را به خارج کشور منتقل می‌کرده است و بنا بر تحقیقات به عمل آمده کار وی تاثیرگذاری در ستاد موسوی بوده‌است.

این مقام ارشد وزارت اطلاعات با بیان اینکه این فرد پس از دستگیری اعترافاتی کرده‌است، افزود: موسوی تیمی موسوم به تیم آلمان دارد که افراد این تیم تحصیل کردگان در آلمان بوده و تمام خط و ربط خود را از آلمان گرفته که هدف آنان نشر و بسط فرهنگ و مکتب آلمان در کشور است.
پایان توضیح گلپور


{نقل از کتاب مجملی از تاریخ ایران و زبان فارسی فروردین 1385 پاریس:}


...زُهره ی کاظمی بر خود زهرا رهنورد نام نهاد و برای پنهان کردن گذشته ی خود بسیاری از زنان و دختران را که روسری چند تار از موی آن ها را نپوشانده بود به... عذاب های مضحک زجر داده و برای اجراء مأموریّتی که از لجنات {Lodges لُژهای}ظاهراًبودئی داشت حتّی شروع به رفت و آمد به خانه ی امام نمود تا از هر چیز ممکن مطّلع شود ... حال نه تنها مدیر مدرسه ی الّزهرا است بلکه برای او سایتی هم به زبان انگلیسی (و نه فارسی ترتیب داده اند که مشحون از اکاذیب و ادّعاهای جعلی و برخلاف است) که اگر به زبان فارسی بود ایرانیان او را دست می انداختند.

دکّان مکر و غدر و سالوس در این دویست ساله ی اخیر هیچ گاه در ایران تعطیل بردار نبوده است .


ساواک شاه و محافل تفتین و تسلیم به دستور استادان اعظم این زن و شوهر را برای انقلاب سفید شاه آماده کرده و برای روز مبادا در آب نمک خوابانده بودند و میر حسین و زنش را با هزاران نیرنگ و غدر به مدّت هشت سال بر انقلاب تحمیل کردند که با خواری و خفّت سر وزیر و خدمتگزار و حافظ منافع بیگانگان شد.


اگر چه او از اعضاء محافل تفتین و تسلیم بود مع ذلک در خدمت خواهرزاده ی خود هم بود که او نیز به نوبه ی خود پرورده ی احسان نراقی و دو تن دیگر از اعضای شبکه ی استعمار فرهنگی (محمد تقی دانش پژوه و همین ایرج افشار) بود و هر که یک سانتیمتر قدّش از قامت نارسای او بلندتر بود به طریق "مکتب تفتین و تسلیم" او را از بین برد و مرتکب جنایات وحشتناک گردید. و نیز برای آن که کسی به سوابق ننگین آنها در زمان شاه آگاه نشود برای دیگران با اتّکاء به مراکز سرّی نامبُرده پاپوش می ساختند و "پرونده سازی" می کردند که در کار استعمار خارجی وقفه ای حاصل نشود و باز هم مردم از دسترسی به آموزش های عالی محروم بمانند...


این دو تن ... به کمک همدستان مأذون از مرکز خرابکاری ( پادوان "باند" استعمار: یارشاطر و...وتقی و احمد تفضّلی و...) در همه جا دست برده اند و دیوار و سقف سالمی را در این کشور بر سر پای نهشته اند...


{نقل از فصل توطئه ها فهرست مقالات وتألیفات دکتر مکری- نشر زیگفرید پاریس:}


روشن کردن این چهره های وابسته که تمام نوشته های آنها دالّ بر اعمال و حیله پیله ی آنهاست وظیفه ی هر انسان شرافتمندیست و آنها هم دیگر نه محترم ونه مقیم حریم حرمند.


ترجیح می دادم که اصلاً نام کسی را در این موارد به رشته ی تحریر در نیاورم و البته برای هر نیسنده ی محقّق و کوشا رنج آور است و باعٍث کسر شأن است که نام این علقات مضغات پخته خوار را که یا به مناسبت بی مایگی و یا به تحریک پایگاههای نفوذی فرهنگی و سیاسی این اعمال را انجام می دهند در کتابهای خود نقل کند... (شاید هم بدین قصد این کارهایشان انجام می گیرد که محرّکین این جهّال ، نوواردشدگان در حلقات و لجنات خود را بمیدان فرستند و آنها را تغذیه ی مالی و بداندیشی کنند و بر عورت معیوب آنها از همان آغاز درجات پایین آمپول دراز بی شرمی و وقاحت را بیشتر فرو کنند تا عمل مغزشویی و ترک هر نوع دلبستگی بوطن و شرافت و ناموس کاراتر و اثربخش تر شود و هیچوقت هم سنّت تحقیق صحیح منطبق با اسلوب علمی و درست اندیشی و درست نگاری شرافتکارانه در ایران پا نگیرد.


جایی که خضر راه آنان هفت خطّان و هزارچهره گان و دغلبازانی نظیر "پادوهای تقی زاده" و شاگردان مکتب مَلکَم باشد از بی مایگان و هوسناکان و درماندگان فرصت طلب دیگر چه انتظاری می توان داشت.


یکی از این خشت زنان بنام باستانی پاریزی از هم جنسان و پادوِ پادوهای تقی زاده که برای او حجم و وزن کیلوئی کتاب مهمتر از محتوای آنست در جایی نوشته است که "من سی و سه کتاب(بشماره ی درجه های هم جنسان خود ) دارم که چند بار بچاپ رسیده است و اگر از هر ده هزار نسخه (ادّعای کاذبانه ایست زیرا تیراژ کتابها در سال های قبل از انقلاب اغلب از هزار تجاوز نمی کرد و حتّی کمتر بود و خیال می کنم تنها عدّه ی انگشت شماری و خود گروه چند نفری آنها نوشته های اورا خوانده باشند) چاپ شده باشد تا کنون سیصد هزار نسخه کتاب به کتابخانه های مردم تقدیم کرده ام." ...مردم را ساده لوح می داند. آنگاه برای آنکه به هم محفلیان خود حالی کند که جگر او برای رسیدن بدرجه ی 33 مکتب سرّی استعمار کباب است و دلش لک میزند آرزو می کند که 33 خشت به لحدش چیده شود.البته او به درجه ی 33 فروغی و تقی زاده و امثال این خود فروختگان نخواهد رسید... کتاب حاجی بابا تألیف جیمز موریه ی انگلیسی ... که از نخستین زشت نگاریها در باره ی ایران و ایرانیان است جلد سیّم آن که جلد پایانی است حاوی سی و سه سانحه (بعدد درجات و مراتب معمول محافل آنها) است و این عدد مقدّس در نزد این طبقه بسیار وسوسه انگیز و چشمک زن است ....در جاهای دیگر نیز گاه علنی و گاه در لفّافه مدّاح گروه فوق شده است...اشاره به درجه ی 33 فوق در مقدّمه تز وابستگی او باین محافل در گروه حزب خران که مؤسّس آن در ایران مستر فلیچر انگلیسی در کرمانشاه در هنگام جنگ دوّم جهانی بود در نوشته ایست از او به نام نان جو دوغ گو... آئین نامه ی حزب خران در سالهای 1321-1322 در تهران و کرمانشاه انتشار یافت. حزب سپس تعطیل و تشکیلات آن زیرزمینی گردید و ظهیرالملک کرمانشاهی بعداً از آن حزب مستعفی یا اخراج شد .... او و هم توطئه گران همکار او باید میدانستند که آنکه پُشت بام از شیشه دارد سنگ به خانه ی همسایه نمی اندازد و آنکه رخت کاغذی پوشیده است درون گرمابه نمی رود ....


 

با آنکه طومار خل خُلی و رهجویی و رهنوردی آنها مانند طومار پتیارگان قبلی پیچیده شد (در زمان نگارش متن توسّط مرحوم دکتر مُکری، میر حسین و مجموعه هم محفلش دیگر نخست وزیری را در اختیار نداشتند و هنوز حکم خودکشی اساتید اعظم ملاحده جهت راه اندازی فتنه ی 1388 به آنان اماله نشده بود.) معذلک موجی از بدبختی ها و ویرانی ها و ابتذال و جهالت و کذب از آنها بجای ماند و این نتیجه ی شتابکاری و سپردن کارهای نسبتاً بزرگ بافراد حقیر و شیفته ی جاه و مقامست که قبلاً آزموده نشده بودند... و حتّی دارای سوابق ننگینی بودند.پس از انقلاب بطور ناگهانی از زیر بوته ها سبز شدند ولی در حقیقت بدون آنکه بانیان انقلاب و مردم آنها را بشناسند از مدتها پیش در پشت پرده مهره چینی شده و برای روز معهود در آب نمک گذاشته شده بودند. این دنی طبعان می خواستند همه ی مردم ایران کور شوند تا چهره ی واقعی زشت آنها را نبینند.. و برنامه های ویران ساز محافل قبلی را بشکل دیگر و خونخوارانه به اجرا درآورند. معذلک محالست که هنرمندان بمیرند و بی هنران جای آنها را بگیرند انَّ اللّه خَلَقَ السّمواتِ و الارضَ بالحق ، إن یشاء یُذهبکم و یأتِ بخلقٍ جدید،إنَّ الارضَ یرثها عبادی الصالحون


...چه رنجها کشیدم و چه خون دلها خوردم و چگونه محمد علی رجایی را آتش زدند. درباره ی او و اختلافات او با همکارانش در مقام نخست وزیری و ریاست جمهوری واطّلاعات کم و سواد محدود او خیلی حرفها زده شد که همه هم صحیح نبود، ولی در هر حال هیچکس نتوانست درباره ی مسلمانی و وطن پرستی او کوچکترین تردیدی بخود راه دهد. او مرد ساده و درستکار شرافتمندی بود . او از اولیاءالله و مردان خدا بود.خدا روح پرنورش را غریق رحمت کند. نوّرالله مضجعه.


حادثه ی مرگ دکتر بهشتی و رجایی چون با تاریخ ایران ارتباط دارد و همه ی حقایق هنوز منتشر نشده است؛ همینکه افقها روشنتر شد بتفصیل ازآن بحث خواهم کرد تا راز بسیاری از قتلهای سیاسی و ترورهای سالهای اوّل انقلاب شناخته گردد و روشن شود که چگونه یک مرد گمنام عقده ای کم سواد ( متظاهر به مارکسیستی اسلامی و در باطن همه جا فروخته شده و شاگرد مکتب مَلکَمی و جمالی) را بنام میرحسین موسوی ( وبا نام مستعار قبلی حسین رهجو) که عملاً سرعملگی جهت آسفالت خیابانها هم برای او زیاد بود بعد از مرگ بهشتی و رجایی مدّت هشت سال (نظیر هویدا که سیزده سال بر سر کار ماند) در پست نخست وزیری نگاه داشتند...از قبل از انقلاب ساواک اورا از همان اوان تحصیل در دانشگاه ملّی آریامهر بعنوان مهره ای برای آینده گزیده و او را به همکاری و همفکری با پادوهای مَلکَمی واداشته بود. او و همسر وی (خانم درباری زُهره کاظمی همکار خانم لیلی امیر ارجمند و دوست و ندیم فرح دیبا و آماده کننده ی دختران شایسته و ملکه های زیبایی) را ساواک از قبل در آب نمک گذاشته بود و توانسته بود از همان بدو انقلاب او را به روحانیون قالب کند و زنش را به بیت امام بفرستد که با آنها رفت و آمد کند و از همه چیز مطّلع شود. این خانم با نوشتن شرح حالهای کاذبانه و قلّابی بی امضاء و در حقیقت بقلم خود در جراید که در شب انقلاب بر خود نام زهرا رهنورد نهاده بود و سورپریز پارتیهای هنگام دانشجویی در دانشگاه را فراموش کرده بود، با گریم و نقاب اسلامی شوهرش را به وزارت (سرپرستی وزارت خارجه) رسانید و مرحوم دکتر بهشتی حامی او بود برای آنکه مبادا بر سر این خانم همان آید که بر سر خانم فرّخرو پارسا آمد به او ترحّم کرده و شوهرش را نیز از دامن مارکسیست های مصلحتی بخیال خود بیرون کشید و برای مبارزه با بنی صدر او را بالا بُرد.


درباره ی این انتخاب نامناسب روزی به دکتر بهشتی اعتراض دوستانه کردم ، او گفت برای کنار گذاشتن لچّاره ای نظیر بنی صدر از رجّاله ای نظیر میرحسین باید استفاده کرد.آیا این منطق صحیح بود و ...


وهم معلوم شود که در مدّت چهل سال مبارزه و خدمت بعلم و فرهنگ چه جانورانی در نظام گذشته بسردمداری ایرج افشار ها و محافل تفتین و تسلیم آنها و چه حشرات موذی و زهرآگینی بسرکردگی خلخالی ها، میرحسین ها و آقازاده {غلامرضا} ها در نظام بعدی برای به انحطاط کشیدن و انقراض علم و شرافت فضای این کشور را متعفّن و غیر قابل تنفّس کرده بودند...

 

{نقل از نمونه های نظم و نثر زبان فارسی – دکتر محمد مکری انتشارات گتنر 1383 – پاریس}


یکی دو قرن اخیر محافل تفتین و تسلیم و معماران داخلی و خارجیِ آنها ( از زمان میرزا صالح شیرازی و عسگرخان ارومیه ای) و اولاد مسلمان شده ی او تا آخوند اُف و طالب اُف و آقایُف (آقازاده های ارومیه ی آذربایجان) و میرزا آقا خان کرمانی و مَلکَم و فروغی و سید حسن تقی زاده و شریف امامی و پادوهای عقده ای آنها ....موریانه وار پای دیواره های کاخ عظیم فرهنگ ما را می جوند و می سایند....

 

 

{نقل از کتاب فهرست مقالات و تألیفات استاد محمد مُکری (1324-1372) پاریس 1993 م. انتشارات زیگفرید:}


کلّیّه این اعمال نابکارانه بتشویق و اقدام پادوهای مکتب مَلکَمی – تقی زاده و عمّال ساواکی مخلوق آنها همه برای این بوده است که در ایران هیچ گاه حق به حقدار نرسد و بنام یک سیاست پوسیده ی از دور رهبری شده (تله گیده) از رشد فرهنگ واقعی و نا وابسته در ایران جلوگیری کند. اینها خود را به یک سیاست بدخواهانه دویست ساله که سابقه ی پایه های سیاسی و فرهنگی آن بزمان کمپانی هند شرقی در هند و توطئه درباره ی جدایی بخش بزرگی از خراسان و سیستان و بلوچستان و نیز قفقاز(گرجستان و ارمنستان و آذربایجان و نخجوان) و ترکمنستان و مناطق پیشین نفوذ سیاست و فرهنگ و ادب ایرانی در آسیای مرکزی منتهی می شد وابسته کردند و عملاً نشان دادند که سرِ نخهای آنجا در جای دیگر ست. در تمام مدّت این دو قرن سرچشمه ی همه ی استعداد ها را کور کردند و بیرون از محافل و مجامع مافیایی خود هر که صدایی درآورد و خواست خدمتی کند او را با نیرنگ و شعبده از میدان به در کردند...


از جمله اشخاصی که به تحریک این محافل تفتین و تسلیم به این امور شرافتمندانه(!) دست زده اند، محمد مشیری (سرهنگ ساواکی؟!)،مراد آورنگ(سرگرد بازنشسته ساواکی)،بهرام فرهوشی(اَزَلی بدکار) صدیق بورکه ای (عضو استخبارات و تشکیلات امن دولت عراق و همکار بعدی ساواک) و اخیراً هم پسر نورعلی الهی و یک شخص گمنام کرمانشاهی و چند تن از کفن دزدان اخیر...


میرحسین موسوی ...او و وردست او غلامرضا آقازاده (یا آقایف سابق)...

دکتر بهشتی و محمد علی رجایی هم به هیچ وجه مایل نبودند که کنار بکشم و چندین بار هم بوسیله ی اعلامیه های رسمی در جراید مرا تأیید و تجلیل کردند و خبر برکناری مرا تکذیب... و بمناسبت مصاحبه ی اشتباه آمیز جمشید حق گو معاون وزارت خارجه در این مورد او را عزل و آقای دکتر یزدی را نیز که آن خبر کاذبانه را در روزنامه ی او کیهان (گویا بدون اطّلاع او ) بتحریک شخصی بنام خداپناهی (کدخدازاده ی سابق که در قتل و سوزاندن محمد علی رجایی ...دخالت داشته است) چاپ کرده بودند از مدیریت و مسئولیّت روزنامه ی کیهان بدستور امام خمینی خلع کردند.






جهت شادی روح استاد گرانقدر و شریف دکتر محمد مُکری فاتحه ای با صلوات بر محمد و آل محمد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 10:37  توسط رضا  |